تبليغاتX
حرفها... آدم را درک نمیکنند...به درک. - حب ب ب ا ب
انجمن شاعران باکره
                                                 

به آسمان چنگ مي زني

بيهوده

زور مي زني كه خوابت ببرد

بي فايده

خواب آسمان مي بيني اگر بخوابي

 * * *

سر به سرم نگذار...سرم كه دردنمي فهمد

درد مي كند

اين منم كه نمي فهمم و درد مي كشم

* * * 

همين؟

چرا هميشه همين اندازه كوتاه

چرا هميشه همين اندازه زود

تمام ميشود حرفم.

حرفهاي براي نگفتنم تمام نميشوند

اما

حرفهايي براي گفتن

كه خيلي زياد دوست داشتم به گفتن

هی!!!

* * *

مي ترسم دوباره زنگ بزني

بايد تلفنت را جواب مي دادم

چقدر زنگ ميخواست دلم از يكي که...

كجا ؟ كي؟ مهم نبود

فقط و تنها

حتي  اشتباه

نه ! مهم نيست

اين منم كه نه اشتباه

حالا هركسي هم كه باشد

هزار قصه برايت خواهم نوشت

اگر

فقط يكي

* * *

من خوابم نمي آيد و همه را خواب ميبينم

حتي

نه

تواز همه خوابتري

* * *

بفرماييد !!!

راهه جاده ي دراز باز

چراغ خاموش حركت کن !!!

حالا همين اندازه خوب كه راهي نيست

تا روشني مهم باشد

* * *

قصه ي تازه ؟ زكي!!!

تازه هنوز يك عالمه حرف نگفته ام كه نخواهي فهميد

امشب هم من هم خودم

هم خل شديم

هم چيز خل

حالا تو هی بگو اراده ی يك حرف تازه نداري

باشد...

* * *

امشب

 تازه

از همه ي اين حرفها گذشته

دلم برايت تنگ شده

زود بيا

خوب؟!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط جک آبدارچی |