تبليغاتX
حرفها... آدم را درک نمیکنند...به درک.
انجمن شاعران باکره

به سادگي از كوچه اي عبور ميكني كه هزار خاطره از آن داري. مي ايستي و زور ميزني كه احساس خوشي داشته باشي. فراموش كرده اي خوشي در تو مرده . به چشمهات ندا مي دهي اما اينجا هيچ چيز دوبار زنده نمي شود. هيچ خاطره اي از نو شكل نميگيرد ، دوباره ، حتي با خيال خام. پس مينويسي.هر چند دانستن تمام اينها تو را به هيچ چيز به درد خوري نمي رساند. سردي و كهنگي خيالاتت سرك ميكشد به كوچه اي كه از آن اميد ساخته اي. اما نه دوباره هيچوقت دوباره نميشود. آنقدر سخت شده اي حتي خيالش هم نميشود ، چه رسد به باور دوباره اش. رنگها بوها آدمهايي كه در گذشتن اين گذشته ها گم ميشوند و نام خاطره ميگيرند.چقدر حيف ميشويم اگر، خاطره اي شويم براي مابقي.و همه ي غصه ام وقتي است كه نيامده.و تلخ ميشوم. حالا كه باورم شده دوباره اي نخواهد بود ،تلخ ميشوم.و حالا، باورم شده نماندني هم هست. حالا چه تلخ چه محال. و باورم شده نخواهم بود زماني كه هنوز نرسيده، جز در خيال درختي كه خواهم كاشت. و سخت باورم شده نخواهم بود ، حتي در خيال علفهاي هرز پاي درختي كه خواهم كاشتو چه چه اندازه سخت چه اندازه تلخ خواهد بود.

                                                                                                                                  مرداد مرده ی ۸۷

 

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط جک آبدارچی |