تبليغاتX
حرفهاآدم را درک نمیکنندبه درک شاعرنمیشوم

بهار امسال

نیامده رفت

و عید

سرنزده سر رفت

همه چیز نیامده تمام شد

درست به نرسیدن

به نبودن تو

 ***

پرچم هایمان بالاست

ما به علامت غم هایمان پرچم ها ی سپید برافراشتیم

و به علامت تسلیم سیاه پوشیده ایم

سکوت همیشه علامت تسلیم نیست

***

فردا دوباره سپید خواهم پوشید

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت |
 
 
مجموعه شعر سردخانه نوشته علی کاکاوند در همین نشر به چاپ رسید.
 
 
 
 
 1-   برنزی

   قرن هاست كه عاشق منشی موزه ام

   و دستم را به سويش دراز كرده ام

   او فكر می كند من فقط مجسمه ی يك فرمانده ام

         كه دستش اتفاقی رو به ميز اوست

         و دارد فرمان جنگ می دهد

 

 

  

2-   دهكده ی جهانی

   دهكده ی جهانی مزخرف همين است :

   تو گوشه ی ديواری   راديو را به گوشت چسبانده ای

   تا صدای اخبارش را ميان بمباران  بهتر بشنوی

   او روی كاناپه لم می دهد

   كانال ها را عوض می كند

   تا ببيند در كشور تو چه خبر است

  

 

 

3-   تناقض

   كلاغ برف را دوست دارد

   كبوتر دودكش را

   پرندگان با تناقض ها   زندگی می كنند 

   تو  هم با اين همه احساسات      قفس قناری در خانه داری

    

 

          

۴-   آلزايمر

   در جاده ی ابريشم بود  يا   بلوار كشاورز

  مردی با پوستينی مغولی  يا  شلوار جين آبی

  رو به رويم  شمشير كشيد  يا  قمه

  سكه هايم را می خواست  يا  اسكناس هايم

 

  ببين   من هر چيزی را دوبار به ياد می آورم

  آن وقت تو بگو  فراموشی گرفته ام

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت |

 

 

 

ما آدمها

هیچ وقت آدم نمی شویم

ما آدمهای وفادار به  حماقتهایمان

آدمهای بدجور وفادار به سگی هایمان

میراث زمان برای ما چیزی نیست جز عمر

خطی باریک و دراز و راه راه

به رنگ هم جنسان مدلدارمان

میراث ما بیهودگی است که نه به درد حالا یمان می خورد

 نه به درد عاقبت

و نه به درد آخرتی که یادمان رفته از باغش چه دزدیدیم

که تنبیهمان این همه طولانی شد

و هنوز باید منتظر عواقب این گناه دیگرکرده باشیم

می کشدم

این درد گریه نکردن مرا می کشد

و تمام بغض های نرسیده ام با دیدن تو شکوفه می دهند

در باغی که ما را تارانده اند از آن

که ما تاراج خواهد بردگانیم

 

 

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در دوازدهم اسفند 1390 و ساعت |

 

 

روایت ساده ی یک داستان پیش پا افتاده که شاید برای شما پیش نیامده

یا

روایت نافرجام یک رابطه ی کم مشروع

 

نوشته ی : کامران سعادت

 

دستی مردانه که در ورودی یک آپارتمان را باز می کند مرد وارد و کلید را در جیب می گذارد. در را می بندد کمی ایستاده و خانه را دید می زند.

صدای مرد : (آرام و خفه ) مینا ...

به سمت اتاقها رفته و دو اتاق خواب روبروی هم را به دنبال مینا می گردد

صدای مرد : (خفه) مینا ...

صدای دوش حمام ... و خش خش از توی آشپزخانه ...مرد وارد آشپزخانه می شود و مرغ مینایی را که گوشه ای از آشپزخانه روی گاز چمباتمه زده را می بیند

صدای مرد : سلام ... مینا

صدایی از مینا بر نمی خیزد... و آرام و با نگاه گنگی که از یک پرنده انتظار داریم به مرد خیره میشود. دستهای مرد به سمت پرنده می رود مینا از جایش پرواز و در نگاه مرد چرخی در آسمان آپارتمان زده و دوباره گوشه ای دیگر را انتخاب میکند

مرد هم به دنبال او وارد پذیرایی شده و به سمت حمام می رود چند ضربه آرام  به در حمام می زند صدای دوش قطع می شود در حمام را تا نیمه باز میکند با باز شدن صدای جیغ بلند زنانه ای به گوش می رسد... مرد با شنیدن صدای جیغ دستگیره ی در را به سمت خودش می کشد

صدای مرد : نترس ... منم محمد رضا...

چند لحظه منتظر می ماند

صدای مرد : چی شد ؟ ترسیدی ... ؟

صدای زن : بی شعور ... خر ... عوضی ... داشتم سکته می کردم

صدای مرد : من که در زدم ...

صدای زن : در زدی که زدی ... بی خبر اومدی چه غلطی بکنی ؟ خبر مرگت قبلش یه  زنگ می زدی ؟

مرد دستگیره را گرفته و کمی بیشتر در را باز می کند تا وارد حمام شود صدای جیغ دوباره ی زن اما اینبار از عصبانیت

صدای زن : در رو باز نکن ...

صدای مرد : باشه بابا ... اومدم ببینمت

صدای زن : می خوام نبینی ... یه عکس از من بگذار توی جیبت که هر وقت هوس کردی من رو ببینی اینجوری من رو سکته ندیدی...

صدای مرد : عکست رو دار ...اومدم روی ماه خودتو ببینم

صدای زن : غلط کردی ... زودتر برو... چند تا از بچه ها دارن میان اینجا

صدای مرد : کی ها ؟

صدای زن : به تو چه ؟ دیگه بی خبر پات رو توی خونه ی من نمی ذاری ...ها !؟

صدای مرد : اوووو ... باشه بابا...

مرد کمی همانجا ایستاده و تصمیم به بیرون رفتن میگیرد بدون خداحافظی  می خواهد بیرون برود

صدای زن : حوله ام رو بگذار پشت در ...

مرد از توی کمد اتاق خواب به هم ریخته حوله ی آبی را بر می دارد و بی صدا پشت در  حمام می اندازد

صدای زن : خودم بهت زنگ می زنم ...

صدای مرد : باشه (دلخور)

صدای زن : میخوام برم بیرون یک کم پول برام بگذار ...

صدای مرد : زیاد باهام نیست ...

صدای زن : هر چی داری بده ...

صدای مرد : (آرام ) برو بابا ...

مرد کفش هایش را پایش می کند و قبل از خارج شدن مقداری پول از کیف در آورده تردید دارد کمی ایستاده و با اسکناسها بازی می کند

صدای زن : حتما بذاری ها ...

مرد اسکناس ها را در جیب گذاشته و خارج می شود

پله ها را پایین می رود ... وارد کوچه شده ماشینش را روشن میکند و وارد خیابان می شود زمان زیادی نمی گذرد تا جلوی یک خانم ترمز می زند

صدای مرد : برسونمت ...

صدای زن : برو گم شو...عوضی ...

مرد دوباره حرکت می کند

صدای مرد  : هر جور راحتی  ...؟

 

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در پانزدهم دی 1390 و ساعت |

قرار بود من هم پیامبر باشم . . . بگذریم!!!

 

هماهنگی های لازم انجام شده بود

به گیرندگان ابلاغ 

کتابخانه ی ملی

انتشاراتی ها       

فریاد هم خبرداشت  اگر زیرش نزند

چاپخانه . .

پول کارگرها هم پیش پرداخت شده

اما

مسخره ها. . .

 فراموش کردند

به خودم حکم را ابلاغ نکردند

همه جا برای من فرستنده کار گذاشته اند

همه جای من فرستنده کار گذاشته اند

سر و دست و شکم و . . .

خلاصه اخبار هر لحظه از زندگی من به عرض می رسد

همه ی مجوزهای لازم صادر شده

با دفتر آقایان در تمام دوره های مختلف هماهنگ شده

مش رحیم هم خبر دارد

...

البته اگر انکار نکند

من مجاز به همه کاری هستم  چون معصومم

خوب و بد

زشت و زیبا

درست و  غلطش را خودمان می دهیم بچه ها هماهنگ کنند

خلاصه همه چیز در کنترل و اختیار ماست

...

...

 

( این یکی بین خودمان بماند

 این شکیرای بد مصب بد جوری چشم مرا گرفته)

جوانی های شیرین هم . . .

 البته فعلن بگذریم

این مدت حسابی سرم بی خودی شلوغ است

این همه ادیان و هم رسالتی هایم مقدمه چینی کردند

بی خود و بی جهت همه اش به گا رفت

فقط به خاطر یک نیم صفحه که گم شده

طفلی ها به خیالند که منتظر  فرصتم

کسی خبر ندارد که من از هیچ چیز خبر ندارم

همه چیز تا الان در حد یک پیشنهاد است

فقط به این خاطر که . . .

 بگذریم

نامردها حکم پیامبری مرا گم کرده اند

این وسط کلی  آدم بی خود و بی جهت هدر رفت

قرار بود زلزله ی بم را من خنثی کنم

نشد

فقط به خاطر یک نصف ورق به اسم حکم

...

دلم برای این بسطامی بی پناه  کباب شد

حالا نمی دانم این بسطامی بایزید بود ؟ بی یزید بود ؟

. . . بگذریم

قرار بود کلید سونامی سومالی دستم باشد

حالا نمی دانم سومالی  اصلا دریا دارد؟

دریا ندارد ؟

قرار بود شیپور آخر دنیا را من بزنم

حالا شیپور دارم

فقط یادم رفته نت شیپور چی بود

با سل شروع میشد؟

با زیر سبیل زده میشد؟

یا . . . ؟

خلاصه که شرمنده ی همه شما شدیم

همینطور بی خود

 سردرگم زندگی...

 ای بابا . . .  بگذریم

حالا فعلن باشید تا . . .

تا شاید نت شیپور یادم آمد

یا این نیمچه کاغذ ابلاغیه ی دستم رسید

چیزی اگر دستم رسید به جان همه ی آنها که بی جهت مردند خبرتان میکنم

هنوز که دستم خالی و

شرمنده و

...

 

خلاصه اینکه . . .

                 فقط  بگذریم. . .

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و دوم مهر 1390 و ساعت |
 از وقتی آشپزی هنر شده

         گ . . . اییدن تخصص شده

               زاییدن قابل تحمل شده

                     ریدن عامل تفاخر شده

                          همه چیز یکدفعه و یی هو

 

               بدجور خر تو خر شده

                   به جان ما

                      ...


 

 

                                              (دلم خراب گرفته بود .این اراجیف را نمی گفتم میترکیدم

                                               اونوقت دنیا زرد میشد و قرمز میشد و قهوه ای

                                          چون من چیزی نیستم جز تهوع و زخم و گه )

 

                                                                            (  اشرف المخالق گمال ممتنع الرای الاراجیف)

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در دوازدهم مهر 1390 و ساعت |
 

 

به شب تکیه میدهم و چشم به راه آمدنم

تا طلوعی بیاید و غروبی هم

بیچاره پای تخته ای که  حالا سیاه نیست هی اصول ورق میزند

ازوقتی که نام تخته سیاه را عوض کرده اند

اصول هم عوض شده

حالا گچ و تخته پاک کن با هم غریبه اند

چه رسد به شاعر و کلمه

...

...

...

...

...

...

هی ...!

سرم پر بود از حرفهایی که همه اش پرید

پر کشید به سمتی  که نمی دانم از کجا آمده که بر نمی گردد

دلم برای اداهای شاعرانگی ام تنگ شده

چه آرزوی محالی  !!! نه؟

چقدر دلم میخواست سبیل کلفتی داشتم به قطر " زمستان است " اخوان ثالث

سر پر دردی شلوغتر از دردهای خوشگل چارلی

گیجی جذابی مثل آلن

و اصول داشته و نداشته ای مثل ریموند

. . .

سر مدادم گرد شد از بس دور خودش گیج و تاب خورده و چیزی ننوشت

و من هم .   .    . 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در سی و یکم مرداد 1389 و ساعت |
حسرت نمی خورم

ترجیح می دهم

عاشق باشم

خراب و خوار

با غرور شکسته

با قلب شکسته

و غمی که سایه اش بر تمام لحظاتم . . .

تا

عاشقم شوند

تا قلبی بشکنم

غروری

غمی

 

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در سی و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت |

ويسواوا شيمبورسكا،متولد 1923، معروفترين شاعر معاصر لهستان ،و برنده جايزه نوبل ادبي سال 1996 است.اشعار زيباي او كه به 36 زبان در 18 كشور جهان ترجمه شده از سالها پيش شهرت جهاني يافته است. شعرهاي زير از كتاب ،آدمهاي روي پل، و از آخرين آثار اوست.از كتابهاي ديگر او، براي اين است كه زنده ايم(1925)، سوالاتي مطرح در خويش(1954)،

ندايي به یتی   (1957) ، نمك (1962) ، طفلك بازيگوش (1967) ، به هر حال (1972،1975) ، عدد عظيم(1976) . آدمهاي روي پل(1986،1988) ، پايان و آغاز(1992)است.مترجم آثار او اصلن لهستاني و داراي تحصيلات عالي در زبان فارسي است و موقعيتي مناسب براي انتقال روح شعرهاي او از زبان لهستاني به فارسي است.

  1. عشق در نگاه اول

هر دو بر اين باورند

كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده

چنين اطميناني زيباست،

اما ترديد زيباتر است.

 

چون قبلن همديگر را نمي شناختند،

گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده.

اما نظر خيابانها ، پله ها و راهرو هايي

كه آن دو ميتوانسته اند از سالها پيش

از كنار هم گذشته باشند، در اين باره چيست؟

 

دوست داشتم از آنها بپرسم

آيا به ياد نمي آورند-

شايد درون دري چرخان

زماني روبروي هم؟

يك ‍‏‏‎« ببخشيد » در ازدحام مردم؟

يك صداي« اشتباه گرفته ايد »در گوشي تلفن ؟

  1. ولي پاسخشان را ميدانم .

  2. نه ، چيزي به ياد نمي آورند.

بسيار شگفت زده مي شدند

اگر مي دانستند،كه ديگر مدت هاست

بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند.

 

هنوز كاملن آماده نشده

كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود،

آنها را به هم نزديك ميكرد دور ميكرد،

جلو راهشان را ميگرفت

و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و

كنار مي جهيد.

 

علايم و نشانه هايي بوده

هر چند ناخوانا .

شايد سه سال پيش

يا سه شنبه ي گذشته

برگ در ختي از شانه ي يكيشان

به شانه ديگري پرواز كرده ؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آنرا يافته و برداشته.

از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟

 

دستگيره ها و زنگ درهايي بوده

كه يكيشان لمس كرده و در فاصله ي كوتاه آن ديگري.

چمدانهايي كنار هم در انبار .

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند،

كه بلا فاصله بعد از بيدارشدن محو شده.

 

بالاخره هر آغازي

فقط ادامه اي ست

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه ي آن باز ميشود

 

منظره اي با يك دانه شن

اسمش را دانه ي شن ميگذاريم .

اما او خود را نه دانه ميداند و نه شن

بدون اسم زنده است

چه اسم عام چه اسم خاص

چه گذرا چه ثابت

چه به اشتباه چه به درست.

 

با نگاه هامان،لمس كردنمان كاري ندارد.

خود را مورد نگاه و مورد لمس نمي داند.

و افتادنش روي هره ي پنجره حادثه ايست براي ما، نه براي او.

براي او،افتادن روي هره ي پنجره

با افتادن روي هر چيز ديگري يكي ست،

بدون اطمينان به اينكه آيا ديگر افتاده

يا هنوز دارد مي افتد.

 

از پنجره، چشم انداز زيباي درياچه را مي بينيم

اما اين چشم انداز،خود را نمي بيند

بي رنگ ،بي شكل

بي صدا ، بي بو

و بي درد ،در اين دنيا وجود دارد.

 

ته درياچه تهي ندارد

ساحل ها ساحلي ندارند

آب نه خيس است نه خشك

موج هايي كه مي چرخند گرد سنگهايي نه كوچك نه بزرگ

دركي از صداي خود ندارند

و نه مفردند ، نه جمع

و اين همه چيز ، زير آسماني كه طبيعتن آسمان نيست

و در آن آفتاب غروب نكرده غروب مي كند

و پنهان نشده پنهان ميشود پشت ابري كه ندانسته آمده.

باد بي هيچ دليلي جز وزيدن

ابر را پراكنده ميكند.

 

يك ثانيه ميگذرد

دو ثانيه

سه ثانيه

اما اين سه ثانيه تنها براي ما ميگذرد.

 

زمان مثل پيكي با پيغامي مهم گذشت

اما اين فقط تشبيه ماست

شخصيت خيالي و شتاب تحمل شده اش

اما پيغامي براي انسان نيست.

 

بچه هاي اين دوره و زمانه

ما بچه هاي اين زمانه ايم

و عصر، عصر سياست است.

 

همه امور روزانه ، امور شبانه

چه مال تو باشد چه مال ما يا شما

امور سياسي اند.

 

چه بخواهی چه نخواهی

ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند.

پوستت ته رنگ سیاسی دارد

چشم هايت جنبه ي سياسي دارند.

هر چه ميگويي طنين سياسي پيدا ميكند

سكوتت چه بخواهي چه نخواهي

سياسي تعبير ميشود.

 

حتا هنگامي كه از باغ و جنگل ميگذري

گام هاي سياسي برميداري

روي خاك سياسي.

 

شعر غير سياسي نيز سياسي ست

و در بالا ماه ي ميدرخشد

كه ديگر ماه نيست.

بودن با نبودن، سوال اين است.

سوال چيست،عزيزم بگو.

سوال سياسي است.

 

حتا لازم نيست انسان باشي

تا بر اهميت سياسي ات افزوده شود.

كافي است نفت باشي، علوفه يا مواد باز يافتي.

 

يا حتا ميز مذاكراتي كه شكل آن

ماه هاست مورد جنگ و جدال است

پشت كدام ميز درباره ي زندگي و مرگ بايد مذاكره كرد

ميز گرد يا ميز مربع.

 

در اين اثنا

آدم ها گم مي شدند

جانوران مي مردند

خانه ها مي سوختند

و مزارع باير مي شدند

مثل زمانهاي قديم كه كمتر سياسي بودند.

 

زيادي

ستاره ي جديدي را كشف كرده اند

و اين بدين معنا نيست كه دور و بر ما روشن تر شده

و چيزي اضافه شده كه تا به حال نبوده باشد.

 

ستاره بزرگ است و دور از ما

آن قدر دور كه كوچك

حتا كوچكتر از ستاره هايي ست كه

كوچك تر از آنند

ديگر اينجا حيرت چيز عجيبي نمي بود

اگر براي آن وقت داشتيم.

 

قدمت ستاره، جرم ستاره، موقعيت ستاره

همه ي اينها شايد كافي باشد

براي يك تز دكترا

و يك گيلاس ناقابل شراب

در محافل موثق نزديك به آسمان

ستاره شناس زنش قوم و خويشان و دوستانش

جو خودماني، لباسهاي دلبخوهي

صحبت هاي محلي غالب بر ديگر صحبتها

و جويده ميشود بادام زميني.

 

ستاره چيز فوق العاده ايست

اما اين هنوز دليل نمي شود

كه به سلامتي زنانمان ننوشيم

كه بي شك نزديكترند.

 

ستاره اي بي پيامد

بدون تاثير بر آب و هوا، مد، نتيجه ي مسابقات ورزشي

تغييرات در دولت ، ميزان درآمد و بحران ارزشها

 

يدون تاثير بر تبليغات و صنايع سنگين.

بدون انعكاس بر لاك الكل ميز مذاكرات

زايد ، براي روزهاي باقيمانده ي زندگي

 

اينجا براي چه بپرسيم

آدم زير چند ستاره متولد ميشود ؟

و زير چند ستاره مي ميرد ، پس از لحظه اي كوتاه ؟

 

ستاره اي نو ظهور.

- دست كم نشانم بده كجاست .

- بين لبه ي اين ابر پاره پاره ی خاكستري

و آن شاخه ي كوچك اقاقياي خميده به چپ

- آهان - پاسخ ميدهم.

 

 

ستايش منفي بافي درباره خود

باز خيالش از هر بابتي آسوده است.

عذاب وجدان براي پلنگ سياه ، غريبه است.

ماهي گوشتخوار در مورد درستي رفتارش ترديدي ندارد.

مار زنگي خودش را بدون هيچ ايرادي قبول دارد.

 

شغال انتقاد پذيري وجود ندارد.

ملخ، تمساح ،كرم خوك و خرمگس

زندگيشان را ميكنند ، و از اين راضيند.

 

وزن قلب نهنگ صد كيلو ست

اما از يك لحاظ سبك است.

 

چيزي حيواني تر از وجدان پاك

در سومين سياره خورشيد وجود ندارد .

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در دوازدهم مهر 1387 و ساعت |

به سادگي از كوچه اي عبور ميكني كه هزار خاطره از آن داري. مي ايستي و زور ميزني كه احساس خوشي داشته باشي. فراموش كرده اي خوشي در تو مرده . به چشمهات ندا مي دهي اما اينجا هيچ چيز دوبار زنده نمي شود. هيچ خاطره اي از نو شكل نميگيرد ، دوباره ، حتي با خيال خام. پس مينويسي.هر چند دانستن تمام اينها تو را به هيچ چيز به درد خوري نمي رساند. سردي و كهنگي خيالاتت سرك ميكشد به كوچه اي كه از آن اميد ساخته اي. اما نه دوباره هيچوقت دوباره نميشود. آنقدر سخت شده اي حتي خيالش هم نميشود ، چه رسد به باور دوباره اش. رنگها بوها آدمهايي كه در گذشتن اين گذشته ها گم ميشوند و نام خاطره ميگيرند.چقدر حيف ميشويم اگر، خاطره اي شويم براي مابقي.و همه ي غصه ام وقتي است كه نيامده.و تلخ ميشوم. حالا كه باورم شده دوباره اي نخواهد بود ،تلخ ميشوم.و حالا، باورم شده نماندني هم هست. حالا چه تلخ چه محال. و باورم شده نخواهم بود زماني كه هنوز نرسيده، جز در خيال درختي كه خواهم كاشت. و سخت باورم شده نخواهم بود ، حتي در خيال علفهاي هرز پاي درختي كه خواهم كاشتو چه چه اندازه سخت چه اندازه تلخ خواهد بود.

                                                                                                                                  مرداد مرده ی ۸۷

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در سی و یکم مرداد 1387 و ساعت |

 

تا زنده بودیم نشد

به آرمانی نرسیدیم

و حالا که مرده ایم

چه سعادتی است

دانستن آنکه

عادلانه تقسیم میکنند

لاشه یمان را

لاشخورها

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت |
 

دستان ملتمس سنك

 

 

سنك شده ام

سخت

سرد

دستان سنكي ام از سياهي بيرون

ملتمسانه مي نالند( كلمه ي غريب)

زمان

ديري است برايم ايستاده

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووي

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت |
tahdid

                               ( اینجا ... ما کجای جهانیم )

خارجي شب

صداي شب ، سياهي ، سرما

بي نهايتي از سيم خاردار كه به عمق سياهي رفته

كسي گام بر ميدارد محكم و آرام

صداي گامها تصوير بي نهايت و هيبت سربازي كه از دور مي آيد

تاصورتي لاغر و بي احساسش را نشانمان دهد

نور تندي از پشت سر هلم نفس هاي سرباز

و حالا پشت به ماست

صداي بر خورد خشاب فلزي اسلحه اي كه بر دوش دارد ، با تنش

سربازي با گامهاي محكم ،به سمت بي نهايت و به عمق سياهي ميرود.

* * *

خارجي - شب

دستي عريان از بين سياهي بالا مي آيد اسلحه شده سرباز را نشانه ميرود

صداي شليك افتادن سرباز تصوير رنگ مي بازد

نفس زدن كسي كه خسته شده

و از ميان تاريكي جنازه سرباز را به سمتي ميكشد هر دو در سياهي گم ميشوند

نگاه سر در گم دوربين

* * *

خارجي - شب

صداي دوباره ي گامهايي محكم، اما متفاوت

صداي شب ، سياهي ، سرما

هيبتي از دورمي آيد برخورد خشاب فلزي اسلحه با تنش

و ما نيستم تا آمدن سرباز را تا اينجا نظاره كنيم

 

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در پنجم فروردین 1386 و ساعت |
                  

     

 

  سر میکنم

بر آستین پیراهن تنهایی خویش

تا آه یخ زده ام را

گرمایی بخشم

دستی سرد

مرا به خود می آورد

سربر آستین تنهایی دیگری کرده ام

اینجا

همه

یک رنگ است

تنهایی

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت |
                                                 

به آسمان چنگ مي زني

بيهوده

زور مي زني كه خوابت ببرد

بي فايده

خواب آسمان مي بيني اگر بخوابي

 * * *

سر به سرم نگذار...سرم كه دردنمي فهمد

درد مي كند

اين منم كه نمي فهمم و درد مي كشم

* * * 

همين؟

چرا هميشه همين اندازه كوتاه

چرا هميشه همين اندازه زود

تمام ميشود حرفم.

حرفهاي براي نگفتنم تمام نميشوند

اما

حرفهايي براي گفتن

كه خيلي زياد دوست داشتم به گفتن

هی!!!

* * *

مي ترسم دوباره زنگ بزني

بايد تلفنت را جواب مي دادم

چقدر زنگ ميخواست دلم از يكي که...

كجا ؟ كي؟ مهم نبود

فقط و تنها

حتي  اشتباه

نه ! مهم نيست

اين منم كه نه اشتباه

حالا هركسي هم كه باشد

هزار قصه برايت خواهم نوشت

اگر

فقط يكي

* * *

من خوابم نمي آيد و همه را خواب ميبينم

حتي

نه

تواز همه خوابتري

* * *

بفرماييد !!!

راهه جاده ي دراز باز

چراغ خاموش حركت کن !!!

حالا همين اندازه خوب كه راهي نيست

تا روشني مهم باشد

* * *

قصه ي تازه ؟ زكي!!!

تازه هنوز يك عالمه حرف نگفته ام كه نخواهي فهميد

امشب هم من هم خودم

هم خل شديم

هم چيز خل

حالا تو هی بگو اراده ی يك حرف تازه نداري

باشد...

* * *

امشب

 تازه

از همه ي اين حرفها گذشته

دلم برايت تنگ شده

زود بيا

خوب؟!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و چهارم دی 1385 و ساعت |

       آخرین انسانهای باقی مانده ازنسل: یک امر مشترک

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و سوم دی 1385 و ساعت |

                  ID        availn_love

PASSWORD                     * * * *

      avalin-lave: سلام

      kamran 60: سلام

      Avalin-laveخوبی عزيز ؟

      Kamran 60: ممنون

      Avalin_love: اف دادم... رسيده؟

      Kamran 60: نه...

      Avalin-love: نهار خوردی؟

      Kamran 60: آره

      Avalin_love: عزیز ... دلم برات تنگ شده ... این هفته میتونی بيای؟

                       ID          availn_love

PASSWORD                * * * *

      Avalin_love: عمه هم ازتو خوشش اومده

      Avalin_love: خوشحال بود مامان

      Avalin_love: از اینکه ما همدیگه رو

      Kamran 60: كتابوگرفتی...؟

      Avalin_love: دوست داریم

      Avalin_love: نه

      Kamran 60: مهم نیست

      Avalin_love: آخه

      Kamran 60: دلیل نيار

 

 

                        ID            mahi-siah

PASSWORD            * * * * *

      Mahi_siah: فردا از 5 خونه ام

      Mahi-siah: برای فردا لحظه شماری میکنم

 

                     ID        kamran 60

PASSWORD            * * * * *

      Kamran60: من خسته ام

      Kamran 60: زود میخوابم

      Kamran60 منتظر شدم... نیومدی

      Kamran 60: اف بذار

                         ID         availn_love

PASSWORD             * * * *

      Avalin_love: میخوام بهش بگم

                          ID         availn_love

PASSWORD             * * * *

      Avalin_love: بعد از ظهرها نيستم... میرم سر كار

                          ID            Avalin_love

PASSWORD               * * * *

      Avalin_love: باشه عزیز

      Avalin_love: هر چند سخته

      Avalin_love: عزیز بد من

      Avalin_love: فقط همين امشب رو بهت اجازه میدم ولی

      Avalin_love: برام خیلی مهم شدی عزیز

      Avalin_love: دوست دارم عزیز

                   ID          mahi-siah

PASSWORD             * * * * *

      Mahi_siah: باور کنید دروغ نمیگم

      Mahi_siah: من

      Mahi_siah: نسبت به شما

      Mahi_siah: احساس خوبی

      Mahi_siah: متوجه منظورم میشین...؟

                       ID     Avalin_love

PASSWORD             * * * *

      Avalin_love: داری اعصابمو به هم میریزی

      Avalin_love: خیلی هم مهمه

      Avalin_love: بگو چی شده ؟ میخوام بدونم

                      ID            mahi-siah

PASSWORD            * * * * *

      Mahi_siah: مطمئنم که حرفهای من رو میفهمی

      Mahi_siah: و من هم حرفهای تو رو

      Mahi_siah: بهتره که به اون نگی

      Mahi_siah: نسبت به تو بدبین میشه

                   ID             kamran 60

PASSWORD               * * * * *

      Kamran 60: باورم نمیشه

      Kamran 60: تو حرفهای من رو نمی فهمی ...یا؟

      Kamran 60: یا نمی خوای

      Avalin_love: تو باید به من کمک کنی

      Kamran 60: ...نميشه...

      Kamran 60: نبايد….

                       ID          Avalin_love

PASSWORD               * * * *

      Avalin_love: كامران تو رو خدا ...

      Avalin_love: بگو من چیكار کنم که سر حال ببينمت...؟

      Avalin_love: ? چرادیگه نمی خندی

      Avalin_love: من میخوام تو بخندی.

      Avalin_love: من… نمیتونم با این حال ببينمت

      Kamran 60: می دونم

      Avalin_love: دوست دارم

                     ID             mahi-siah

PASSWORD                * * * * *  

      mahi-siah: این خودخواهيه

      mahi-siah: من مثل تو تحملم زياد نیست

                         ID          Avalin_love

PASSWORD              * * * *

      Avalin_love: تلفن ها رو که جواب نمیدی ...حداقل اف هامو جواب بده

                    ID            kamran 60

PASSWORD             * * * * *

 

      kamran 60: شاعرم که نکردی ،هیچ

      kamran 60: شعورم را گرفتی

      kamran 60: بعد از این خط و نشانی که برایت میکشم

      kamran 60: نه من تو را

      kamran 60: نه تو مرا

 

                        ID            Avalin_love

PASSWORD                * * * *

 

      Avalin_love: چرا حرفهات رو ساده نمی زنی

      Avalin_love: به خدا میخوام اما نمی تونم منظورت رو از این شعر ها بفهمم

      Avalin_love من شعورت رو گرفتم خوبه یا بد؟

                   ID             mahi-siah

PASSWORD             * * * * *

      mahi-siah: من معذرت میخوام

      mahi-siah اما فکر میکنم اون به درد تو نمی خوره :

                   ID             kamran 60

PASSWORD             * * * * *

      kamran 60: دروغ بود انچه برایت نوشته بودم

      kamran 60دروغ بود آنچه برایت گفته بودم :

                     ID          mahi-siah

PASSWORD             * * * * *

      mahi-siah به پيشنهاد من فکرکنين

 

                   ID            Avalin_love

PASSWORD             * * * *

      Avalin_love: كامران

      Avalin_love : به خدا من دیگه نمی تونم ادامه بدم

      Avalin_love: خواهش میکنم تمومش کن

                  ID            mahi-siah

PASSWORD              * * * * *

      mahi-siah: بهتره تمومش کنی ...تو فقط داری خودت رو اذیت میکنی

      mahi-siah: یک خورده هم به خودت فکر کن

                              ID             Avalin_love

PASSWORD            * * * *

      Avalin_love: الان ساعت 5 صبح من هنوز بیدارم

      Avalin_love: سرم داره از درد می ترکه

      Avalin_love: چرا جوابم رو نمی دی؟

 

 

 

 

                     ID           mahi-siah

PASSWORD              * * * * *

      mahi-siah: من هنوز منتظر جواب هستم

      mahi-siah: بهتره یک خورده منطقی فکر کنی

                     ID           Avalin_love

PASSWORD             * * * *

      Avalin_love: امروز درست یک هفته است که جوابم رو ندادی

      Avalin_love: اما من هنوز منتظرم

      Avalin_love : خودت گفتی انتظار به خاطر چیزی که دوستش داری ...قشنگه

      Avalin_love : درسته قشنگه ... اما سخت

      Avalin_love: من انقدر قوی نيستم كامران

      Avalin_love: من انقدر همکه فکر میکردی قوی نيستم

      Avalin_love: باور کن نمی تونم

      Avalin_love باور کن :  

 

                    ID             mahi-siah

PASSWORD              * * * * *

 

      mahi-siah: قوی باش

      mahi-siah: باید راه درست رو انتخاب کن تو

      mahi-siah: سعی کن فراموشش کنی

      mahi-siah اینجوری برای هردوتون بهتره :

 

                      ID           Avalin_love

PASSWORD            * * * *

      Avalin_love: به بقیه فکر نكن

      Avalin_love: فقط خواهش میکنم حرف دلت رو بزن

      Avalin_love فکر نمی کنی اشتباه کردی...؟

      Avalin_love: من به اون خوبی كه فکر میکردی نبودم...نه؟

                   ID           mahi-siah

PASSWORD            * * * *

 

      mahi-siah: به بقیه فکر کن

      mahi-siah: اونا فکر میکنن شمابا هم ازدواج میكنين

      mahi-siah: اونا رو از اشتباه در بيار

                    ID            Avalin_love

PASSWORD               * * * *

      Avalin_love: مامان فهمیده

      mahi-siah: کی؟

      Avalin_love: میخواد باهات صحبت کنه

      mahi-siah: راجع به چی ؟

      Avalin_love: بهتره تمومش کنی

      Mahi-siah چی رو ...؟ :

     Avalin_love: بازی مسخره ای که شروع کردی

      mahi-siah: متوجه نمیشم

     Avalin_love: تو که واقعا نمی خوای جدا بشیم

      mahi-siah: متوجه منظورت نمیشم

     mahi-siah: خودت چی فکر میکنی

      Avalin_love: دیگه هیچوقت با من اینكار رو نكن

      mahi-siah: چرا با اون صحبت کردی؟

      Avalin_love: به خاطر اینکه میدونستم تویی

      mahi-siah: باور نمی کنم

      Avalin_love: اما من باور کردم

      mahi-siah: چی رو...؟

     Avalin_love: که تو هم...…

      mahi-siah: ؟ چی تو روانقدر مطمئن کرده

      Avalin_love: همون چیزی که تو رو به شک انداخت

 

تهران

تابستان گرم 85

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در شانزدهم دی 1385 و ساعت |
 

 

  به سر لوحه تكامل …  

     و به سر نوشت گنگي كه ما را به هم رساند ‎

                                             سلام

         به حلقه نگلاه مي كنيم

         يك خط

        يك نقطه

   درست هماني كه گفته بوديم

و ما خط

ما نقطه… 

و ما نقطه هاي جدا شده از خطوطمان.

                                                        و حالا من و تو

          يك خط…اما…بدون نقطه

                                                   يك خط تازه شده ايم

       و به جشن تازگيمان

           خطوط كهنه آشنايمان را دعوت ميكنيم

       و حالا كه ما شده ايم

                 حالا كه با هم شده ايم و يكي

                                                       به تمام خطوط

                                                       به خدا

                                                      و به اينده ي روشني كه پيش رو داريم

                                                  سلام

                                                 سلام

                                      و باز هم سلام ميكنيم و

                                               از تكرار

                                         نمي هراسيم.

                                                                                                                     جمعه

                                                                                                 هفدهم شهريوري كه گذشت

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت |

 

 

دیر است،

دیر

برای اعتراف.

دستهای مرا به تیر بستند

سرجوخه

 جوخه اعدام را نگاه

از دستهای شما دود بلند می شود.

این لوله هاست که انگار سیگار میشوند.

دیر است،

دیر

برای اعتراف.

یک موج گلوله به سمت من

 

                              شلیک...

                                           ...

                                           ...

                                           ...

و قصه ی لیلی و مجنون

افسانه آفرینش ما بود

بیا تا

گلوله ها نرسیده

 حوای من باش

هوا...

 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیستم آبان 1385 و ساعت |
      آدمها

              خطوط کج وبلندی هستند

 

 

            که در طول مسیرشان

 

                             بارها

      همدیگر را    ق ط ع   میکنند...

                                                     اما

                            هیچوقت

       به همدیگر نمی رسند...

                                 

+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در سیزدهم شهریور 1385 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM