تا زنده بودیم نشد
به آرمانی نرسیدیم
و حالا که مرده ایم
چه سعادتی است
دانستن آنکه
عادلانه تقسیم میکنند
لاشه یمان را
لاشخورها
|
تا زنده بودیم نشد به آرمانی نرسیدیم و حالا که مرده ایم چه سعادتی است دانستن آنکه عادلانه تقسیم میکنند لاشه یمان را لاشخورها
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت
|
سنك شده ام سخت سرد دستان سنكي ام از سياهي بيرون ملتمسانه مي نالند( كلمه ي غريب) زمان ديري است برايم ايستاده ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووي
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت
|
خارجي – شبصداي شب ، سياهي ، سرما بي نهايتي از سيم خاردار كه به عمق سياهي رفته كسي گام بر ميدارد … محكم و آرامصداي گامها … تصوير بي نهايت … و هيبت سربازي كه از دور مي آيد…تاصورتي لاغر و بي احساسش را نشانمان دهد نور تندي از پشت سر … هلم نفس هاي سربازو حالا پشت به ماست صداي بر خورد خشاب فلزي اسلحه اي كه بر دوش دارد ، با تنش سربازي با گامهاي محكم ،به سمت بي نهايت و به عمق سياهي ميرود. * * * خارجي - شب دستي عريان … از بين سياهي بالا مي آيد … اسلحه شده … سرباز را نشانه ميرودصداي شليك … افتادن سرباز… تصوير رنگ مي بازدنفس زدن كسي كه خسته شده و از ميان تاريكي جنازه سرباز را به سمتي ميكشد … هر دو در سياهي گم ميشوندنگاه سر در گم دوربين * * * خارجي - شب صداي دوباره ي گامهايي محكم، اما متفاوت صداي شب ، سياهي ، سرما هيبتي از دورمي آيد … برخورد خشاب فلزي اسلحه با تنشو ما نيستم … تا آمدن سرباز را تا اينجا نظاره كنيم
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در پنجم فروردین 1386 و ساعت
|
سر میکنم بر آستین پیراهن تنهایی خویش تا آه یخ زده ام را گرمایی بخشم دستی سرد مرا به خود می آورد سربر آستین تنهایی دیگری کرده ام اینجا همه یک رنگ است تنهایی
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت
|
به آسمان چنگ مي زني بيهوده زور مي زني كه خوابت ببرد بي فايده خواب آسمان مي بيني اگر بخوابي * * * سر به سرم نگذار...سرم كه دردنمي فهمد درد مي كند اين منم كه نمي فهمم و درد مي كشم * * * همين…؟ چرا هميشه همين اندازه كوتاه چرا هميشه همين اندازه زود تمام ميشود حرفم. حرفهاي براي نگفتنم تمام نميشوند اما حرفهايي براي گفتن كه خيلي زياد دوست داشتم به گفتن هی!!! * * * مي ترسم دوباره زنگ بزني بايد تلفنت را جواب مي دادم چقدر زنگ ميخواست دلم از يكي که... كجا …؟ كي…؟ مهم نبود فقط و تنها حتي اشتباه نه …! مهم نيست اين منم كه نه اشتباه حالا هركسي هم كه باشد هزار قصه برايت خواهم نوشت اگر… فقط يكي …* * * من خوابم نمي آيد و همه را خواب ميبينم حتي نه تواز همه خوابتري * * * بفرماييد !!! راهه جاده ي دراز باز چراغ خاموش …حركت کن !!!حالا همين اندازه خوب كه راهي نيست تا روشني مهم باشد * * * قصه ي تازه …؟ زكي!!!تازه هنوز يك عالمه حرف نگفته ام كه نخواهي فهميد امشب هم من …هم خودمهم خل شديم هم چيز خل حالا تو هی بگو اراده ی يك حرف تازه نداري باشد... * * * امشب تازه از همه ي اين حرفها گذشته دلم برايت تنگ شده زود بيا خوب …؟!
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و چهارم دی 1385 و ساعت
|
آخرین انسانهای باقی مانده ازنسل: یک امر مشترک + نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و سوم دی 1385 و ساعت
|
PASSWORD * * * * avalin-lave: سلام kamran 60: سلام Avalin-laveخوبی عزيز ؟ Kamran 60: ممنون Avalin_love: اف دادم... رسيده؟ Kamran 60: نه... Avalin-love: نهار خوردی؟ Kamran 60: آره Avalin_love: عزیز ... دلم برات تنگ شده ... این هفته میتونی بيای؟ ID availn_love PASSWORD * * * * Avalin_love: عمه هم ازتو خوشش اومده Avalin_love: خوشحال بود مامان Avalin_love: از اینکه ما همدیگه رو Kamran 60: كتابوگرفتی...؟ Avalin_love: دوست داریم Avalin_love: نه Kamran 60: مهم نیست Avalin_love: آخه Kamran 60: دلیل نيار
ID mahi-siah PASSWORD * * * * * Mahi_siah: فردا از 5 خونه ام Mahi-siah: برای فردا لحظه شماری میکنم
ID kamran 60 PASSWORD * * * * * Kamran60: من خسته ام Kamran 60: زود میخوابم Kamran60 منتظر شدم... نیومدی Kamran 60: اف بذار ID availn_love PASSWORD * * * * Avalin_love: میخوام بهش بگم ID availn_love PASSWORD * * * * … Avalin_love: بعد از ظهرها نيستم... میرم سر كار ID Avalin_love PASSWORD * * * * … Avalin_love: باشه عزیز Avalin_love: هر چند سخته Avalin_love: عزیز بد من Avalin_love: فقط همين امشب رو بهت اجازه میدم ولی Avalin_love: برام خیلی مهم شدی عزیز Avalin_love: دوست دارم عزیز ID mahi-siah PASSWORD * * * * * … Mahi_siah: باور کنید دروغ نمیگم Mahi_siah: من Mahi_siah: نسبت به شما Mahi_siah: احساس خوبی Mahi_siah: متوجه منظورم میشین...؟ ID Avalin_love PASSWORD * * * * … Avalin_love: داری اعصابمو به هم میریزی Avalin_love: خیلی هم مهمه Avalin_love: بگو چی شده ؟ میخوام بدونم ID mahi-siah PASSWORD * * * * * Mahi_siah: مطمئنم که حرفهای من رو میفهمی Mahi_siah: و من هم حرفهای تو رو Mahi_siah: بهتره که به اون نگی Mahi_siah: نسبت به تو بدبین میشه ID kamran 60 PASSWORD * * * * * Kamran 60: باورم نمیشه Kamran 60: تو حرفهای من رو نمی فهمی ...یا؟ Kamran 60: یا نمی خوای Avalin_love: تو باید به من کمک کنی Kamran 60: ...نميشه... Kamran 60: نبايد…. ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: كامران تو رو خدا ... Avalin_love: بگو من چیكار کنم که سر حال ببينمت...؟ Avalin_love: ? چرادیگه نمی خندی Avalin_love: من میخوام تو بخندی. Avalin_love: من… نمیتونم با این حال ببينمت Kamran 60: می دونم Avalin_love: دوست دارم ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: این خودخواهيه mahi-siah: من مثل تو تحملم زياد نیست ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: تلفن ها رو که جواب نمیدی ...حداقل اف هامو جواب بده ID kamran 60 PASSWORD * * * * *
kamran 60: شاعرم که نکردی ،هیچ kamran 60: شعورم را گرفتی kamran 60: بعد از این خط و نشانی که برایت میکشم kamran 60: نه من تو را kamran 60: نه تو مرا
ID Avalin_love PASSWORD * * * *
Avalin_love: چرا حرفهات رو ساده نمی زنی Avalin_love: به خدا میخوام اما نمی تونم منظورت رو از این شعر ها بفهمم Avalin_love من شعورت رو گرفتم خوبه یا بد؟ ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: من معذرت میخوام mahi-siah اما فکر میکنم اون به درد تو نمی خوره : ID kamran 60 PASSWORD * * * * * kamran 60: دروغ بود انچه برایت نوشته بودم kamran 60دروغ بود آنچه برایت گفته بودم : ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah به پيشنهاد من فکرکنين
ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: كامران Avalin_love : به خدا من دیگه نمی تونم ادامه بدم Avalin_love: خواهش میکنم تمومش کن ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: بهتره تمومش کنی ...تو فقط داری خودت رو اذیت میکنی mahi-siah: یک خورده هم به خودت فکر کن ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: الان ساعت 5 صبح من هنوز بیدارم Avalin_love: سرم داره از درد می ترکه Avalin_love: چرا جوابم رو نمی دی؟
ID mahi-siah PASSWORD * * * * * mahi-siah: من هنوز منتظر جواب هستم mahi-siah: بهتره یک خورده منطقی فکر کنی ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: امروز درست یک هفته است که جوابم رو ندادی Avalin_love: اما من هنوز منتظرم Avalin_love : خودت گفتی انتظار به خاطر چیزی که دوستش داری ...قشنگه Avalin_love : درسته قشنگه ... اما سخت Avalin_love: من انقدر قوی نيستم كامران Avalin_love: من انقدر همکه فکر میکردی قوی نيستم Avalin_love: باور کن نمی تونم Avalin_love باور کن :
ID mahi-siah PASSWORD * * * * *
mahi-siah: قوی باش mahi-siah: باید راه درست رو انتخاب کن تو mahi-siah: سعی کن فراموشش کنی mahi-siah اینجوری برای هردوتون بهتره :
ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: به بقیه فکر نكن Avalin_love: فقط خواهش میکنم حرف دلت رو بزن Avalin_love فکر نمی کنی اشتباه کردی...؟ Avalin_love: من به اون خوبی كه فکر میکردی نبودم...نه؟ ID mahi-siah PASSWORD * * * *
mahi-siah: به بقیه فکر کن mahi-siah: اونا فکر میکنن شمابا هم ازدواج میكنين mahi-siah: اونا رو از اشتباه در بيار ID Avalin_love PASSWORD * * * * Avalin_love: مامان فهمیده mahi-siah: کی؟ Avalin_love: میخواد باهات صحبت کنه mahi-siah: راجع به چی ؟ Avalin_love: بهتره تمومش کنی Mahi-siah چی رو ...؟ : Avalin_love: بازی مسخره ای که شروع کردی mahi-siah: متوجه نمیشم Avalin_love: تو که واقعا نمی خوای جدا بشیم mahi-siah: متوجه منظورت نمیشم mahi-siah: خودت چی فکر میکنی Avalin_love: دیگه هیچوقت با من اینكار رو نكن mahi-siah: چرا با اون صحبت کردی؟ Avalin_love: به خاطر اینکه میدونستم تویی mahi-siah: باور نمی کنم Avalin_love: اما من باور کردم mahi-siah: چی رو...؟ Avalin_love: که تو هم...… mahi-siah: ؟ چی تو روانقدر مطمئن کرده Avalin_love: همون چیزی که تو رو به شک انداخت
تهران تابستان گرم 85 + نوشته شده توسط جک آبدارچی در شانزدهم دی 1385 و ساعت
|
به سر لوحه تكامل … و به سر نوشت گنگي كه ما را به هم رساند سلام به حلقه نگلاه مي كنيم … يك خط… يك نقطه… درست هماني كه گفته بوديم و ما خط … ما نقطه… و ما نقطه هاي جدا شده از خطوطمان. و حالا من و تو يك خط…اما…بدون نقطه يك خط تازه شده ايم و به جشن تازگيمان خطوط كهنه آشنايمان را دعوت ميكنيم و حالا كه ما شده ايم حالا كه با هم شده ايم و يكي به تمام خطوط به خدا و به اينده ي روشني كه پيش رو داريم سلام سلام و باز هم سلام ميكنيم و از تكرار نمي هراسيم. جمعه هفدهم شهريوري كه گذشت… + نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت
|
دیر است، دیر برای اعتراف. دستهای مرا به تیر بستند سرجوخه جوخه اعدام را نگاه از دستهای شما دود بلند می شود. این لوله هاست که انگار سیگار میشوند. دیر است، دیر برای اعتراف. یک موج گلوله به سمت من
شلیک... ... ... ... و قصه ی لیلی و مجنون افسانه آفرینش ما بود بیا تا گلوله ها نرسیده حوای من باش هوا... + نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیستم آبان 1385 و ساعت
|
آدمها
خطوط کج وبلندی هستند
که در طول مسیرشان
بارها همدیگر را ق ط ع میکنند... اما هیچوقت به همدیگر نمی رسند...
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در سیزدهم شهریور 1385 و ساعت
|
و اگر خفه ام كنند سازش نخواهم كرد و حقيقت را قرباني مصلحت نخواهم كرد و اما آن قوم اگر موفق شوند كه مرا بر دار كشند. و يا همچون عين القضاة شمع آجين كنند. و يا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند. حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت. (شريعتي) + نوشته شده توسط جک آبدارچی در هشتم تیر 1385 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در هفدهم خرداد 1385 و ساعت
|
و .. . همیشه ام از تو پر است و دستهام خالی... * * * ترتیب حروف عشق اول آب بود به غلط عین شد دوم شاه بود که گدا شد و سوم قلب حیف که نمی تپد. * * * هر شعر بی نشانه ای که نشانی از تو داشت در شان من نبود * * * و دلم سیاه است و چه اندازه میخواست... سفید باشد * * * با تو الهه زمینی ام احساس گریه مرا می کشد با تو من نه... حرفی نوشته نیست گریه ات می کنم * * * از پنجره پرنده را ببین و مردت را هنگامی که می روند
+ نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
شاعرم که نکردی هیچ...
شعورم را گرفتی... بعد از این بعد از این خط و نشانی که برایت میکشم نه من تو نه تو مرا ... ... ترک کن. کوتاه کوتاه کوک بزن دستم را به گونه ات حیف!!! خیاط خبره ای نیستی وگرنه خوب میدانستی پیراهنی که شب برایمان دوخت نه دکمه داشت نه آستین به خودت سوگند ما را خدا برهنه نیافرید که این همه حاشیه پیراهنمان باشد + نوشته شده توسط جک آبدارچی در بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
|
|